تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض كنی آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 14:57  توسط آنجل  | 

 

 

خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 23:42  توسط آنجل  | 

 

 سمانه آروم آروم گریه می کنه، دستشو زده زیر چونش و گریونه..

آیدا های های گریه می کنه: خدا.... خدا........ خدا............. آخه چرا؟!

خدا.. آخه چرا؟!؟ یعنی من دیگه مامان ندارم! حالا من به کی بگم مامان؟ به کی بگم؟!

سوالی که تو ذهن من می چرخه فقط همینه یعنی یه مامان با تمام حضور و

وجودش یهو محو میشه؟!

واقعا آدم باید کی رو مامان صدا کنه؟

سونیا که تازه راه افتاده  و به حرف اومده  هر بار به عکس مامانیش میرسه بر میگرده به جمعیت نگاه می کنه و با لحن خوشگلی به مامانش میگه ماما..... مامانی کووو؟ و گریه ها رو شدت می ده.... 

.............................................

چای و خرما تعارف کردید؟! حلوا چی؟! کسی هست حلوا درست کنه؟

غذا چی شد؟ کسی به  امیر خبر داده یا نه هنوز؟

یکی به اون بچه غذا بده!!! اون دیگه مامان نداره که بهش غذا بده

.............................................

مردم انگار یادشون رفته که کی داغ دیده......

پانی اومده پیشم میگه: هانی جون مردن خیلی بده، خدا کنه ما هممون هزار ساله بشیم بعد

بمیریم.......

آخه تا یک میلیون بلده بشماره و فکر می کنه هزار سال کافیه!

هزار سال برای منم خیلی زیاده چه برسه به پانی ۶ ساله....

دوباره گفت: نه هانی! آخه همه با هم که هزار سالمون نمی شه!

خدا کنه همه با هم بمیریم که هیشکی زود تر از اون یکی نمیره.

آخه بی معرفت ..... الان  چه وقت رفتن بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 14:10  توسط آنجل  | 

 

همه را...

همه را دوست دارم....

هم او را که ما را می بیند و انگار نمیبیند

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم!

هم او را که خداحافظ ما را می شنود،و نمی شنود و بالا می رود...

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا!

هم او را که می گفت با هم باشیم...

که گفت:با تو،با هم و با اوئیم!

حتی هم او!!!

گر چه می دانستم که او با خودِ خود هم نیست!

چه رسد با منِ من...!

همه را دوست می دارم!

حتی پاره های تنم را که خطا ها

و پریشانی های مرا در میگذرند و می بخشند!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 23:55  توسط آنجل  | 

 

نمیدونم چی بگم ، چی بنویسم
نمیدونم چطور بگم که چقدر خسته ام ، چقدر ناتوان ، چقدر بی رمق


کاشکی به من یاد میدادن چطور در اوج تلخی و سختی زندگی ، لبخند بزنم و گوشه های دامنم رو بالا بگیرم و ادای احترام کنم و بگم که چقدر به من خوش میگذره ، چقدر خوشحالم 

 
کاش بهم یاد میدادن چطور گوسفند محترمی باشم .رنج نبرم ، غصه نخورم .........

کاش بهم یاد می دادن اینقدر با دیگران زندگی نکنم ، کاش یاد میدادن با شادیهای دیگران شاد نشم ، با غمهاشون غمگین .

خدایا نذار ازت دور شم. خدایا منو کافر نکن. خدایا دارم دل زده میشم

می ترسم بزارمت کنار

می ترسم بیافتم رو دنده ی لج و دیگه باهات حرف نزنم و بزارمت کنار

خدایا چرا یه کاری نمی کنی؟؟؟؟؟

معمولا تا بوده اینجوری بوده که بزرگترها واسه هرچیزی پادرمیونی میکردن و راه حل واسش پیدا میکردن

حالا چرا کار من به جایی رسیده که باید به این ۳ دسته بزرگتر راه حل نشون بدم؟؟؟؟

خدای مگه مغز من چقده؟؟؟؟؟؟ اصلا مگه من چقدر شعور دارم؟ مگه من چقدر گنجایش دارم؟

به خدا دارم از پا در میام

من بلد نیستم نقش ریش سفیدای فامیل رو بازی کنم!اونا اگه ریش سفیدن طی روزگار صبرشونم زیاد کردن اما من چی؟؟؟

من چجوری می تونم واسطه ی آشتی کسایی بشم که خودم دلم خونه و نمی دونم راه حل چیه؟

چجوری یکه و تنها کاری ازم بر بیاد آخه؟

خدایااااااااااااااااااااااااا چرا خودتو دخالت نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا یه کاری نمی کنی؟؟

چرا امدادای غیبیت نمیرسن؟

خدایا دیروز هر دو تا نذرم تموم شدن

فکر میکردم امروز همه چیو درست میکردی اما چرا هیچکاری نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا من دیگه باهات قهرم

از امروز قرانم رو نصفه ول میکنم و دیگه نمی خونمش

نمی خونمش تا وقتی بیای پایین و یه کاری کنی

خدایااااااااااااااا نمیتونم

می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 4:43  توسط آنجل  | 

 

دیشب خواب میدیدم خواب بودم!! دوباره!

 از خواب بیدار شدم و مامانم رو پیشم دیدم

همه باهام خیلی رفتار عجیب و مهربونی داشتن

همه بهم نگاه میکردن و هرچی میگفتم بلافاصله برام حاظر میکردن

تمام فامیل خونمون بودن

هی با هم پچ پچ میکردن

کاملا معلوم بود یه چیزی شده و یه خبری هست

یواش یواش مامانم به حرف اومد و هی از حالم پرسید

بعد گفت تو ۳ ماهه خواب بودی!!!!

گفت تو ۳ ماهه رفته بودی تو کما

نمی دونم این خواب یعنی چی؟

واقعا برام عجیبه !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 13:3  توسط آنجل  | 

 

احساسی غریب و دوگانه

گاهی همراه با رضایت

گاهی تا هم آغوشی نفرت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 15:50  توسط آنجل  | 

 

در جواب دوستانم که از ام سی اس ای پرسیده بودن:

شركت ماکروسافت MICROSOFT دارای دوره‌های آموزشی فراوانی است كه بطور رسمی (دانشگاهی) و غير رسمی در بيشتر نقاط دنيا برگزار می‌شود.

 در پايان هر دوره هر دانشجو می‌تواند با گذراندن آزمون‌های بين‌المللی مدرک آن دوره MCP را از شركت مايكروسافت اخذ‌نمايد و به عنوان كاربر حرفه‌ای شركت در آن دوره شناخته شود

 برای دستيابی به مدرک مهندسی مايكروسافت MCSE هر دانشجو بايد هفت دوره را با موفقيت بگذراند و در آزمون نهايی هر دوره نيز پذيرفته شود.

 پس از پايان دوره آن دانشجو به‌عنوان مهندس مايكروسافت در كل دنيا با يك شناسه كاربری منحصر به فرد شناخته می‌شود.

تخصص يك مهندس مايكروسافت در طراحی ، برنامه‌ريزی ، هدايت و اشكال‌يابی شبكه‌های كامپيوتری مبتنی بر سيستم عامل ویندوزمی‌باشد.

يك مهندس سيستمهای مايكروسافت می‌بايست تمامی زيرساختهای لازمه برای ايجاد يك شبكهٔ رايانه‌ای را بداند و با توجه به نيازهای شركت مطبوع بهترين راه حل را برای بهينه‌كردن امور در اختيار آن شركت قرار‌دهد.

MCP = Microsoft Certified Professional

MCSE = Microsoft Certified System Engineer

MCSA = Microsoft Certified System Administrator

اینم یه لینک که این دوره ها رو بطور کامل معرفی کرده:

 http://www.iranika.ir/detail_fa/?iData=264&iCat=376&iChannel=2&nChannel=Articles

درضمن از تبریکاتتون صمیمانه ممنونم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 20:59  توسط آنجل  | 

 

هانیه.ص

خودمونیم ا.. عجب حالی میده. از صبح تلفن پشت تلفن دارن بهم تبریک میگن 

پس اگه امتحانای ماکروسافت رو میدادم چی میشد؟!

کف همه ی اونایی که هر موقع میدیدنم بجایی که بهم خسته نباشید بگن٫ هی انرژی منفی میدادن برید

همونایی که همیشه میگفتن چقدر می خوای درس بخونی؟ که چی بشه آخرش ؟ درس به چه  دردت میخوره؟بالاخره باید بچه داری و شوهر داری کنی......

برید برید چجورم برید

 از صبح همشون هی زنگ میزنن و تبریک میگن ( +تکه انداختن....)  و بعدشم میگن به نظر تو بچه مون رو کجا کلاس بزاریم؟ تو کجا میرفتی؟ راضی بودی؟ واسه سن بچه های ما هم قبول میکنن؟ توروخدا بیا اینا رو راهنمایی کن 

آخ که چقد دلم حال اومد

بهاره خانم یادته هر وقت بهت می گفتم فلان دروه رو تموم کردم و فلان مدرک رو گرفتم بهم می خندیدی و مسخره ام میکردی و به چشم بیماری نگاه می کردی و میگفتی حالا این اسمای اجق وجقی که تو گرفتی درمانم داره یا نه؟

حالا کی از صبح ۲-۳ بار زنگ و اس ام اس زده و واسه بچه اش دست به دامن من شده و از من میخواد چیزی یادش بدم؟ آره؟  بالاخره ارزش اون همه سختی که کشیدم رو فهمیدی بهاره خانم؟

این همه وقت از جمع فامیل دور بودم و سرم رو گرم درس کرده بودم که تکه هاتونو نشنوم حالا دیدی؟

دیدی دایی که همیشه از دانشگاه بد می گفت دختر خودش دانشجو و شد و حالا دیگه نمی تونه ماها رو بکو بونه؟

دیدی دنیا چطوری می گرده بهاره جون؟؟؟

 همه بچه هاشون بزرگ شدن و دارن همه چیو تجربه می کنن یکیشم خود تو! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 7:6  توسط آنجل  |