تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

این روزا خیلی فکرم مشغوله

همش پر از ترس و دلهره ام. همش نگرانم. همش در حال بدو بدوام ولی بازم وقت کم میارم

خدایااااااااااا ذهنم شلوغه اما هنوز وقتش نرسیده

یعنی اصلا الان نیاز نیست این ترسا و نگرانیا بیاد سراغم اما نمیدونم چرا ۳-۴ ماه زودتر شروع شده

این ترم تعداد واحدام ۱۶ تا بیشتر نیست اما از پسشون بر نمیام .درسای این ترمم همشون سختند.

با اینکه همش در حال خوندنم اما همشون نصفه موندن

ریزپردازنده رو تازه رسیدم فصل ۱۰  و هنوز ۵ فصلش مونده و چون این هفته وقتم پره حالا حالاها ۱۰ رو نمی تونم شروع کنم

آمار هم که نفرین شده است و هر چی تمریناشو حل میکنم تموم نمیشه و از ۶ فصل فقط ۲ فصلش رو خوندم (البته با کل تمریناش! )

شبیه سازی که ماشالله با اینکه همزمان با استاد می خوندم اما هیچی حالیم نیست یعنی حالیم هست ها اما وقتی بهم تمرین شبیه سازی بدن میشینم ساعتها نگاش میکنم و سرمو می خارونم

سیستم عامل که انگاری همش مونده آخه ازین درساس که هرچقدرم بخونی همش یادت میره خدا بخیر کنهههههههههههه  تازه ۴شنبه هم واسمون امتحان میان ترم گذاشته تازههههههههههههههه جمعه هم میانترم شبیه سازی گذاشته وااااااااااااااااااااااااااای

شبکه که واویلااااااااااا از ۵ فصل فقط فصل ۱ رو خوندم. تازه کلاساشم دو دره کردم  سرخوشما نه؟

خدایا خودت بخیر بگذرون

تازه بدبختیام کمه که از الان نگران ترم دیگمم هستم

اگه تابستون ۶ واحد بردارم تازه ۲۴ واحد واسم میمونه. آخه من چجوری ۲۴ واحد پاس کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونم ترم آخر که هم پروژه فارغ التحسیلی دارم همینکه ۷ تا درس تخصصی دارم!

وای خدایا یعنی میشه؟

وای خیلی سخته ها  من چجوری اون ۲۴ واحد رو بردارم؟؟؟؟؟؟

سمیه میگه ۲ قسمتش کن اما من نمیخوام یه ترم دیگه طول بکشه

خدایا تورو خدا کمک کن

خدایا یه کاری کن لااقل درسای این ترمم رو همشونو پاس شم

خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 22:4  توسط آنجل  | 

 

چشم چشم دو ابرو٫نگاه من به هر سو

پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو...؟

گوش گوش دوتا گوش٫دو دست باز يه آغوش

بيا بگير قلبمو٫يادم تو را فراموش...!

چوب چوب يه گردن٫جايی نري تو بي من

دق مي کنم ميميرم٫اگه دور بشي از من...!

دست دست دو تا پا٫ياد تو مونده اينجا

يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا...؟

من؟ من؟ يه عاشق٫همون مجنون سابق...!

تو؟ تو؟ یه دل سنگ٫گذاشتی منو دل تنگ...!

 

((کاملال بی مخاطب))

((بی هیچ منظور و دلیلی....جایی دیدمش..... خوشم اومد.... نوشتمش))

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10:26  توسط آنجل  | 

 خوش خیال

وجدانهای خفته
اشک های سرازیر
دستهای ناتوان
دلهای غمین
هیچ کدام را دوست ندارم
ولی با آنها زندگی می کنم
چه بر سرمان می اید
چه پیش می اید
چی عوض می شود
چی جابجا می شود
نمی دانم!
تنها چیزی را که می دانم زندگی است
باید زندگی کرد،زندگی
و باز همان حرفهای قشنگ ....
........ دلها را جمع کنید
و سامان را بخرید
با عشق
با دوستی
با صفا
با صمیمیت
ساز مهربانی را در کوچه ها بزنید
نترسید
نلرزید...
آآه
من کمکان در رویا ها غوطه ورم
کاش .....

آوای آزاد

ازت دلگیرم دوست خوبم

خیلی زیاد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 23:31  توسط آنجل  | 

 

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتن و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا می شوندتا یکدیگر را امتحان کنند

و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند

چون هردو به صورت اتفاقی و همزمان به این جمله ی معروف "شکسپیر" بر می خورند:

((عشقت را رها کن ٫ اگر خودش برگشت ٫ مال توست و اگر برنگشت بدان از اول هم مال تو نبوده ))

*******************

آخه وقتی یکی یکی رو دوست داره چه دلیلی داره از اینکه به طرف مقابلش بفهمونه که دوسش داره خجالت بکشه و نگران این باشه که با این کار غرورش از بین میره؟؟؟؟

*******************
 
این روزا عجیب احساس مادر بودن می کنم
فکر کنم در آینده بهترین مادر دنیا خواهم شد
البته در این شکی نیست که مادر ها همه بهترینند
در هر صورت به خودم افتخار میکنم چون در حال حاضر بهترین خاله ی دنیا شناخته شده ام
بچه داریم حرف نداره ها...
 

  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 23:46  توسط آنجل  |