تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

در حال خونه تکونی (اتاق تکونی) بودم که چشمم افتاد به یه سر رسید قدیمی

همونجا نشستم رو زمین و شروع کردم به ورق زدنش

هر صفحه اش منو یاد یه ماجرایی  انداخت البته دفتر خاطرات نبود ها سررسید برنامه ریزی کارام بود

مربوط میشد به سال اولی که دانشجو شده بودم و الان که سال آخر رسیدم و اونا رو می خونم چقدر لذتبخش و در عین حال دردناکه 

 لذت بخش از اون جهت که روزها خوبی بودن و من کاملا فارغ و آزاد بودم و دردناک از این جهت که خیلی زود تموم شد

صفحه ی اولش چشمم خورد به یه لیست بلند بالا از آرزوهایی که داشتم

حدود ده بیستایی میشد. از بعد کنکور تا بعد از ترم اولم

یکی یکی خوندمشون و با کمال تعجب متوجه شدم که به هفتاد درصدشون رسیدم و فقط به دو سه تا از اونها نرسیدم

خیلی خوشحال شدم... خیلی

واقعا کار جالبی کرده بودم کاری که به زندگی امیدوارم کردو بهم فهموند که هر آرزویی یه روزی برآورده میشه البته هروقت که خدا بخواد

خوشحالم خدا جونم و از صمیم قلب ازت ممنونم 

امسال هم میخوام آرزوهای سال جدید رو بنویسم و باز آخر سال دیگه ببنیم به کدوما رسیدم و به کدوما نرسیدم

خدایا خیلی خیلی ممنونتم

همه رو به آرزوهاشون برسون و اگرم دیر به آرزوهاشون رسیدن و یادشون رفته بود که یه روزی چنین چیزی جزو آرزوهاشون بوده یه جورایی یادشون بیار و  بهشون بفهمون که یه روز اون چیز جزو آرزوهاشون بوده تا بیشتر قدرتو بدونن و مشتاقت بشن

 

امیدوارم سال جدید واسه همه ی آدما مخصوصا کسایی که دوسشون دارم و حتی اونایی که دوسشونم ندارم سال خوبی باشه

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:0  توسط آنجل  | 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد                         گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را                       وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است                      از زلال چشمه هایش تر شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم                          از دل شــــــفافمان هم رد شود

مرغ آمــــــین هم از آنجا بگذرد                       حرفـــــهای قلبــــــمان را بشنود

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:8  توسط آنجل  | 

  

خیلی خستم...خیلی

 

تازگیا بهانه گیر شدم  ,دلم می خواد برم ,  برم یه جای دور..دوره دوره دور

 

ذهنم حسابی خسته شده

 

فکر کنم دو سالی میشه که از مشهد نرفتم بیرون

 

اَه... سه ساله همش در حال بدو بدو  و درسم

 

از این کلاس به اون کلاس وای خدایا دیگه مغزم نمی کشه

 

از خونه به دانشگاه از دانشگاه به انفورماتیک از انفورماتیک به جهاد دانشگاهی از اونجا خونه و باز دانشگاه و ....

 

دیگه خسته شدم خـسته!

 

چجوری این سال آخری رو تموم کنم؟ خدایا خودت به خیر بگذرون

 

هنوز استراحت ترم پیش رو نکردم ترم جدید شروع شد

 

این ترم 5 تا پروژه دارم! بدبختانه هیچکدومم به هم نمی خورن که استادا رو گول بزنم و مشترک بدمشون

 

تازه از الان دارم رو پروژه ی کارشناسیمم کار میکنم و حسابی گرفتارم

 

ای بابا.................. چاره ای نیست باید این 9 ماه دیگه  رو هم تحمل کنم

 

راستی چند تا خبر خوب و بدم دارم:

 

۱.اولیش اینکه آمارم رو قبول شدم

 

۲.بعدش خبر رسید زبانهای برنامه سازی رو افتادم

 

۳. بعد از انفورماتیک بهم خبر رسید که مدارک mcse , mcsa  ام آماده شده و برم بگیرم

 (الحمد لله دوره های مهندسی شبکه ام تموم شدن)

 

۴. فرداش زنگ زدن و گفتن آزمون بین المللی e.citizen رو قبول شدم  و تا دو سه روزه آینده مدرکش از تهران میاد

 

۵. آخرین خبر اینکه زبان جهادم رو fail شدم خیر سرم فکر میکردم دیگه ترم آخرم و تموم میشه اما تا تابستون هنوز باید تحملش کنم

 

 ۶.در ضمن واسه یکشنبه به یه جشن دعوت شدم. قراره واسمون یه جشن کوچولو بگیرن و مدارکمون رو بهمون بدن. فکر کنم یکم خستگیم در بره

 

خب......خبرامم تمو م شد

 

فعلا خدافظ خدا جونم (جواب پی ال ام هم زدتر بده تورخدا)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:55  توسط آنجل  | 

 

هرگز..................هــــــــــرگـز!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 21:3  توسط آنجل  | 

 

خدایا آخه چرا؟؟؟؟؟ چرا من؟

خدایا غیر از تو از دست هیچکی کاری بر نمیاد

خدایا به دادم برس

خدایا این حقم نبود! آخه چرا من باید بیافتم؟؟؟

خدایا ازت خواهش می کنم پاسم کنی

من این بهشت رو واسه تو ساختم

می دونم که همیشه بهش سر میزنی و حرفایی که واست می نویسم رو می خونی

خدایا اینبارم  دعامو مستجاب کن البته اگه صلاحمو توش میدونی

ازت خـــــــــــــــــــــــواهش می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:52  توسط آنجل  | 

 

لطفا هرکی هستی این چرت رو پرت ها و فضولیاتو تموم کن

اولا : به هیچکی هیچ ربطی نداره من دلمو به کی میدم و به کی فکر میکنم و اون شخص وجود خارجی داره یا نداره ؟!! و من منتظرش هستم یا نیستم ؟!!

دوما:  من هر حرفی دلم بخواد اینجا می زنم و کسی از شما دعوت نکرده که تشریف بیارید و بدون اینکه کسی ازتون نظر بخواد نظر بدید

سوما: هر مطلبی دلم بخواد می نویسم و جواب همه رو هم همینجا آپ میکنم و هر چند تا کامنت رو که دلم بخواد به این موضوع اختصاص میدم

چهارما : کسی از شما نخواست جملات منو بشماری و تحلیل کنی. من واسه دل خودم مینویسم و هیچکسی هم آدرس اینجا رو نداره بنابراین خیال خودتونو راحت کنین که من منتظر کسی نیستم و شباتون رو حروم سرک کشیدن تو زندگی مردم نکنیدتا فلانیه مورد نظر رو پیدا کنید

پنجما :دیگه نمیخوام کامنتی از شما "هر کسی که هستی " ببینم !!!!! اگه حرف حسابی داره  بهتره با چت مطرحش کنی. البته اگه جراتشو داشته باشی که خودتو نشون بدی

فهمیدی آدم فضول ؟؟؟؟

(اینبار کامنتاتو پاک کردم٫ دفعه ی دیگه کامنتا رو می بندم٫ اگه بار دیگه ای در کار باشه خودتو از این دنیا پاک میکنم )

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 16:3  توسط آنجل  | 

 

علکی یا الکی (فرقی نداره) خودتونو "فلانی" معرفی نکنین و واسه من کامنت نزارین 

اون فلانی ای که منظور منه اصلا آدرس اینجا رو نداره و هیچوقت هم به وبلاگ من نمیاد

تازه اینقدرم سرش شلوغه که دنبال بچه بازیای وبلاگی نمیگرده

فلانی ای که من میگم هیچوقت نبوده که حالا بخواد رفته باشه ٫اونم بخاطر دیکته ام !  

بنابراین هرکی هستی خودتو جای "فلانی" جا نزن و گرنه کامنتت جک سال شناخته میشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 11:13  توسط آنجل  | 

 

دیروز چهار شنبه بود

کلاس شبکه  و شبیه سازی داشتم. هردوشم با مهندس پورمحقق

شبیه سازیمون با بچه های نرم افزار مشترک بود

دروز برگشتم به ۲ سال پیــــــش......... عجب روزای سختی بود

یه بنده خدایی جلوی من نشسته بود و من فکرم به تنها چیزی که نبود شبیه سازی بود

به ظاهر خودمو زده بودم به اون راه که مثلا من هیچی یادم نیست اما از درون تو دلم آشوبی به پا بود

نمیدونم اصلا چرا اون اتفاق واسه من افتاد ! از بس ساده بودم و خوش باور و احمق !

همه چیز مثل یک فیلم تند از جلو چشام رد شدن و من نمی تونستم جو کلاس رو تحمل کنم

حقم بود. هرچی سرم اومد سزاوارش بودم

قبول دارم که کارم کاملا بد و اشتباه بود پس بازم اعتراف میکنم که حقم بود

آهای فلانی... خیلی شرمندم !

ببین بعد از ۲ سال هنوز وقتی می بینمت چقدر از خودم بدم میاد!

ای بابا چقدر علکی علکی برگشتم به اون موقع ها

حتی آرشیو ۱-۲ سال پیش رو هم مرور کردم

 عجب دنیاییه!

با اینکه این همه وقت گذشته هنوزم این شعر رو قبول دارم :

(اون زمان خطاب به همون بنده خدا بود! )

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری 

 آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!!!!!!!!!!

 آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری 

 می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

الان خوشحالم. خیلی خوشحالم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 11:19  توسط آنجل  | 

 

وقتی به هر دلیلی دلت از دنیا بگیره دیگه تحمل ثانیه ها سخت تر از همیشه میشه . شادترین آهنگ بوی غم دلت رو میده . می خوای حرف بزنی اما هیچی برای گفتن نداری . هر چی فکر میکنی یادت نمی یاد قبل ها چی واسه گفتن داشتی . و در اين حال يكي و در جواب دلتنگيهات مي گه ناراحت نشو حتما حكمتي در اين حال تو نهفته است......!

 اما من مي گم کلاه شرعی " حکمت " به دور از خرد انسانی است. اگه توجيهاتي مثل حکمت ، قسمت ، سرنوشت و ...  رو نداشتيم چي مي گفتيم ! پس در اين وسط انسان چی كاره است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:11  توسط آنجل  |