در حال خونه تکونی (اتاق تکونی) بودم که چشمم افتاد به یه سر رسید قدیمی
همونجا نشستم رو زمین و شروع کردم به ورق زدنش
هر صفحه اش منو یاد یه ماجرایی انداخت البته دفتر خاطرات نبود ها سررسید برنامه ریزی کارام بود
مربوط میشد به سال اولی که دانشجو شده بودم و الان که سال آخر رسیدم و اونا رو می خونم چقدر لذتبخش و در عین حال دردناکه
لذت بخش از اون جهت که روزها خوبی بودن و من کاملا فارغ و آزاد بودم و دردناک از این جهت که خیلی زود تموم شد
صفحه ی اولش چشمم خورد به یه لیست بلند بالا از آرزوهایی که داشتم
حدود ده بیستایی میشد. از بعد کنکور تا بعد از ترم اولم
یکی یکی خوندمشون و با کمال تعجب متوجه شدم که به هفتاد درصدشون رسیدم و فقط به دو سه تا از اونها نرسیدم
خیلی خوشحال شدم... خیلی
واقعا کار جالبی کرده بودم کاری که به زندگی امیدوارم کردو بهم فهموند که هر آرزویی یه روزی برآورده میشه البته هروقت که خدا بخواد
خوشحالم خدا جونم و از صمیم قلب ازت ممنونم
امسال هم میخوام آرزوهای سال جدید رو بنویسم و باز آخر سال دیگه ببنیم به کدوما رسیدم و به کدوما نرسیدم
خدایا خیلی خیلی ممنونتم
همه رو به آرزوهاشون برسون و اگرم دیر به آرزوهاشون رسیدن و یادشون رفته بود که یه روزی چنین چیزی جزو آرزوهاشون بوده یه جورایی یادشون بیار و بهشون بفهمون که یه روز اون چیز جزو آرزوهاشون بوده تا بیشتر قدرتو بدونن و مشتاقت بشن
امیدوارم سال جدید واسه همه ی آدما مخصوصا کسایی که دوسشون دارم و حتی اونایی که دوسشونم ندارم سال خوبی باشه


