تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

یه مردی بود که زنای زیادی داشت ولی همشون مرده بودن

اون مرد خیلی بد دل بود و زناشو خیــــــلی اذیت میکرد و اونارو توی خونه زندونی میکرد تا با کسی در ارتباط نباشن و اون زنای بیچاره هم از تنهایی و غصه ی بی همزبونی دق میکردن و میمردن و اون مرد دوباره یه زن دیگه رو بدبخت میکرد تا اینکه یکی از زناش خیلی زرنگ بود و نمیخواست سرنوشتش بشه مثل زنای دیگه اون مرد به همین خاطر یه نقشه ای کشید

بعد از چند سال مرد دید که زنش نمیمیره و خیلی تعجب کرد که چرا این یکی مثل بقیه از تنهایی دق نکرد ؟

چند روزی زنشو تحت کنترل میگیره و از پشت درای قفل شده صداهای توی خونشو گوش میده

میبینه هر روز صبح زنش با یکی نشته قلیون میکشه و درد دل میکنه و از مشکلات زندگیش میگه

بالاخره یه روزی طاقتش تموم شد و بی خبر درو باز کردو رفت توی خونه تا ببینه اون کسی که زنش هر روز با اون حرف میزنه کیه؟؟

اونجا زنش رو دید با یک قلیون که رو به یک  پرده نشسته پرده رو زد بالا تا بفهمه کی اون پشت نشسته و مچ زنشو بگیره

اما در کمال تعجب دید که پشت پرده یک مجسمه خمیری هست

اون زن از خمیرایی که هر روز نون درست میکرد یک مجسمه به شکل ادم برای خودش ساخته بود و همیشه حرفای دلشو با اون میزد و اون مرد  بددل فکرای دیگه میکرد

خلاصه اون مرد از دیدن مجسمه جا میخوره و اونو بر میداره همون لحظه مجسمه از دستش میافته و میشکنه و زن و مرد با کمال تعجب میبینن که از توی اون مجسمه یه عالمه اب زرد ریخت بیرون

میدونین اون آب چی بود؟

اون آب درد دلای اون زن بود که ریخته بودش تو دل اون مجسمه

اگه اون زن حرفاشو به زبون نمیاوردو توی دل خودش نگهشون میداشت صد در صد اون زردابا توی دل خودش تشکیل میشد و اونو از بین میبرد ولی اون زن دردای دلشو ریخته بود تو دل اون مجسمه ی خمیری

واسه همینه که میگن غم و غصه ها و حرفاتونو توی دلتون نریزین که مریض نشین و یک سنگ صبوری برای خودتون پیدا کنین

این سنگ صبور هم میتونه انسان باشه هم دفترچه هم وبلاگ!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 23:15  توسط آنجل  | 

 

سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خسته ام

يادت نمي ياد اون همه قول و قرارهايي که با تو بستم

........................................................................

نشکن دلمو به خدا آهم مي گيره دامنت رو عاقبت يه روز

نگو بي خبري نگو نمي دوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري نگو نمي دوني وقتي که نيستي گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز

ديوونه نکن دلمو آهم مي گيره دامنت رو عاقبت يه روز

نگو بي خبري................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 20:52  توسط آنجل  | 

 

امشب یه حال خاصی دارم

خیلی بده...خیلی

خیلی حرفا دارم اما نمیتونم اینجا بگم

میخواستم برم توی وبلاگ دیگه ام که توی  پرشین بلاگه حرفای دلمو بزنم اما نمیدونم چش شده که باز نشد

اونجا جای خوبیه شاید واسه همینه که دیگه  اینجا نمیام

مهمترین مزیتی که اونجا داره اینه که هیچکی آدرسشو نداره و فقط  و فقط تنها بیننده و خواننده اش خودمم و خودم و این بهترین چیزه...

 اینکه هم جایی واسه خالی کردن حرفام دارم و هم اینکه شیپوری واسه دودورو دودور کردن نیست

ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ــ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ..ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.

خدایم به هرچی که تو دوست داشته باشی راضی ام

داری می بینی منو مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 22:46  توسط آنجل  |