یه مردی بود که زنای زیادی داشت ولی همشون مرده بودن
اون مرد خیلی بد دل بود و زناشو خیــــــلی اذیت میکرد و اونارو توی خونه زندونی میکرد تا با کسی در ارتباط نباشن و اون زنای بیچاره هم از تنهایی و غصه ی بی همزبونی دق میکردن و میمردن و اون مرد دوباره یه زن دیگه رو بدبخت میکرد تا اینکه یکی از زناش خیلی زرنگ بود و نمیخواست سرنوشتش بشه مثل زنای دیگه اون مرد به همین خاطر یه نقشه ای کشید
بعد از چند سال مرد دید که زنش نمیمیره و خیلی تعجب کرد که چرا این یکی مثل بقیه از تنهایی دق نکرد ؟
چند روزی زنشو تحت کنترل میگیره و از پشت درای قفل شده صداهای توی خونشو گوش میده
میبینه هر روز صبح زنش با یکی نشته قلیون میکشه و درد دل میکنه و از مشکلات زندگیش میگه
بالاخره یه روزی طاقتش تموم شد و بی خبر درو باز کردو رفت توی خونه تا ببینه اون کسی که زنش هر روز با اون حرف میزنه کیه؟؟
اونجا زنش رو دید با یک قلیون که رو به یک پرده نشسته پرده رو زد بالا تا بفهمه کی اون پشت نشسته و مچ زنشو بگیره
اما در کمال تعجب دید که پشت پرده یک مجسمه خمیری هست
اون زن از خمیرایی که هر روز نون درست میکرد یک مجسمه به شکل ادم برای خودش ساخته بود و همیشه حرفای دلشو با اون میزد و اون مرد بددل فکرای دیگه میکرد
خلاصه اون مرد از دیدن مجسمه جا میخوره و اونو بر میداره همون لحظه مجسمه از دستش میافته و میشکنه و زن و مرد با کمال تعجب میبینن که از توی اون مجسمه یه عالمه اب زرد ریخت بیرون
میدونین اون آب چی بود؟
اون آب درد دلای اون زن بود که ریخته بودش تو دل اون مجسمه
اگه اون زن حرفاشو به زبون نمیاوردو توی دل خودش نگهشون میداشت صد در صد اون زردابا توی دل خودش تشکیل میشد و اونو از بین میبرد ولی اون زن دردای دلشو ریخته بود تو دل اون مجسمه ی خمیری
واسه همینه که میگن غم و غصه ها و حرفاتونو توی دلتون نریزین که مریض نشین و یک سنگ صبوری برای خودتون پیدا کنین
این سنگ صبور هم میتونه انسان باشه هم دفترچه هم وبلاگ!
