تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

نگشتی صید گیسویی ٫ پریشانی نمیدانی !

برو ناصح که حال ما نمی دانی ٫ نمی دانی

رهی در بین اهل معنــی و جمع سخـنـدانان

تو را این هوشمندی بس               

                        که می دانی نمی دانی !

                                                                                  "رهی معیری"

 یادآور یک خاطره ای که اصلا دوسش ندارم     

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 14:59  توسط آنجل  | 

 

    

                تا کجا باید سفر کرد ٫ تا کجا باید دوید ؟؟؟

                                 .................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 0:0  توسط آنجل  | 

 

با دشمن خود دوست باش !

برای آنهایی که تو را دشنام می دهند ، خیر و برکت بخواه !

به آنهایی که از تو نفرت و کینه دارند ، خوبی کن !

 و ........... برای کسانی که به تو عجز و عذاب داده اند ، دعای خیر بفرست !

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:39  توسط آنجل  | 

 


این روزا همه توی وبلاگاشون در مورد تولد امام زمان اپ میکنن

ولی من هرچی فکر می کنم میبینم چیزی برای اپ کردن ندارم

چون نمی دونم چی باید بگم !

الان توی وبلاگ یکی از دوستان بودم :

 

قبل از طلب ظهورت ، دعا میکنم برای درک حضورت ....

 

تازه الان فهمیدم که چرا حرفام به زبون نمیان ؟!!؟

چرا نمی تونم حتی یه تبریک ساده بگم ؟!!؟

شاید چون هنوز معرفتشو پیدا نکردم ...

 شاید هنوز به اون نقطه و به اون چیزی که میخوام نرسیدم!

ولی آیا این به این معنیه که تمام کسایی که در این مورد می نویسن

به معرفت واقعی رسیدن ؟؟؟ و من نه !

آیا اونا شناخت واقعی دارن ؟

آیا اونا درک حضور هم دارن یا فقط طلب ظهور ؟؟؟

پس چرا من به  معرفت  اونا نرسیدم؟

چرا نمی تونم عشقمو مثل بقیه به راحتی بیان کنم ؟

منم مثل خیلیا حضرت مهدی رو دوست دارم

 ولی احساسم غیر قابل توصیفه !

نمی تونم تعریفی براش بیارم

وقتی حرفش میشه ترجیح میدم فقط سکوت کنم و بشنوم

در واقع لبام به هم میچسبن و دهنم قفل میشه

این یعنی دیگران به معرفت رسیدن و من نه ؟؟؟؟

این سکوت و غرق شدن توی افکارم یعنی چی ؟

چرا هر موقع حرفش پیش میاد فقط با حسرت نگاه می کنم و گوش میدم ؟ 

و حرفی واسه گفتن ندارم ؟

چرا درجا میزنم ؟؟؟

چرا خشک میمونم؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 13:56  توسط آنجل  | 

  

 

دستامو رو به آسمون بالا می برم ؛

بالا.....بالا.....بالاتر.....

اون قدر که نوک انگشتای دلم پرده ی حرم پاکتو لمس کنه ؛

دستامو می برم بالا؛

صدات ميکنم

با دلم...

با زبونم؛

آخه میگن تو دوست داری صدای بنده هاتو بشنوی

تو دوست داری حرفاشونو گوش بدی؛

مخصوصاْ اگر جوون باشن و خطاکار و پشيمون مثل من

خدا خوبم!

ميگن تو دوست داری بنده هات بيان برات درد دل کنن؛

پس چرا ازت دور شدم ؟ چرا ؟

توی این شبای پر از نور توی این روزای پر برکت و رحمت

دوباره نگاهمو به سمتت برگردوندم؛

دوباره اومدم پيشت؛

خدايا می خوام احساست کنم

قشنگتر و روشن تر از همیشه

اين روزا هممون مهمون توايم؛

یه مهمونيه قشنگت منو دعوت کردی؛

منی که برای اومدن به مهمونيت آماده نبودم؛

لباس نداشتم؛

مرتب نبودم؛

 گفتی تو بيا ؛ خودم بهت لباس می دم؛

خودم؛

تو مهمون منی؛

پس از هيچ کس خجالت نکش !

من اومدم؛

دست خالی؛

ولی تو منو راه دادی......

خدای خوبم دوستت دارم؛

گفتی حالا که اومدی تو اين شبای قشنگ می خوام بهت کادو بدم

یه هدیه

نمی خوام حالا که يواش يواش داره مهمونی تموم ميشه دست خالی از پيشم بری

قفط باید خودتم بخوای

خدايا !

با همه ی وجود صدات ميکنم؛

دستامو به طرف قصر قشنگت بالا می برم؛

دستمو بگير؛

بی صبرانه منتظر اون شبهايی هستم که قراره هديه هامو بدی

خدایا دیگه قول میدم بجای هق هق ... حق حق کنم.....

 

           [][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][] 

 

چشم که به عکسای اپ قبلیم افتاد دلم یه هو لرزید و چشام پر از اشک شد

کاشکی هنوز اونجا بودم

دلم واسه اونجا تنگ شده

چقدر زود از دستش دارم

چقدر زود........

قبل از رفتن اینو شندیم :

 

                    

    اگه با پاهات طواف کنی تو دور کعبه می چرخی

                                     ولی اگه با دلت طواف کنی کعبه دور تو می چرخه

 

ولی من ...... من نتونستم با دلم طواف کنم !

فقط با پاهام طواف کردم

به اون نقطه ای که دلم میخواست نرسیدم

با اینکه خدا نشونه های خیلی قشنگ و عجیبی رو نشونم داد

ولی باز هم اعمالم به دلم ننشست

احساس می کنم اونطور که باید می بودم نبودم .......

اون طور که باید ازش لذت نبردم

امیدوارم همونطور که اون نشونه ها و خواب ها بهم گفتن خدا هم قبول کرده باشه

خدایا باز هم بهم نشون بده

باز هم بیا تو خوابم تا باورم بشه

راستی واسه همتون دعا کردم و یه طواف دسته جمعی هم براتون انجام دادم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 22:23  توسط آنجل  |