تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

    

 لبیک ای خدای من !

 لبيك اي خداي من !

 لبيك اي كه هيچ شريكي برايت نيست !

 لبيك اي كسي كه حمد و سپاس تنها سزاوار توست !

 و نعمت و ملك فقط از آن تو ........

 خدای من !

 آمده ام تا به دعوت تو پاسخ گويم

 و اكنون..........

 نداي آن روزم را كه به ربوبيت تو آري گفتم ، بخاطر مي آورم......

 آري !

 آمده ام تا به حقيقت احرام و حرم و طواف ، چشانم را بگشايي

 و راز اين رمزها را بر من آشكار سازي

 مي دانم كه نواي بي نوايم را مي شنوي

 و چشمان گريانم را مي بيني

 الهي !

 دلي را كه شوق زيارت حريم امن تو تطهيرش كرده ، از معاصي دور بدار

 و اين سفر را، آخرين سفر من قرار مده

                                                    

                   قبه الخضراء

                   کعبه    

 

                       به حق رحمتت اي مهربان ترين مهربانان !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 14:30  توسط آنجل  | 

 

ابرها مي آيند و مي روند و آسمان همچنان باقيست 

به آسمان فکر کنید نه به ابرهایش !

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 20:30  توسط آنجل  | 

 

اگر بخواهيد خودتان (يا شخص ديگري ) را به ميوه تشبيه کنيد ؛به نظر خودتان  شبيه کداميک از ميوه هاي زير هستيد؟
سيب ، هلو ،  گوجه سبز ، توت فرنگي، لیمو ، پرتقال ، خيار ، انار، هندوانه ،کيوي ، گيلاس ،
موز

 
پس از پاسخ ؛   معني  هر ميوه  را همين پايين ملاحظه بفرمائيد


.


.

به به ...
.


.


.


.


.


 سيب: سر زنده و شاد.

 ليمو: تلخ و بد اخلاق. 

 هلو: ملوس و دوست داشتني،

 توت فرنگي : جذاب و مغرور.

 پرتقال: باهوش و زيرک.

 خيار: ساکت و تنها.

 انار: (جذاب) و لوند،

 گوجه سبز:لج باز

 هندوانه: مهربون و شيرين.

 گيلاس: خجالتي و تو دل برو.

 کيوي: ساکت و آرام

 ************ارکیده************

                                   شما کدام میوه هستید؟

                                   حالا اگه گفتین من کدوم میوه هستم ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 9:40  توسط آنجل  | 

 

منبع:قاصدک 

-نامت چه بود؟
-آدم
-فرزند که؟
-من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
-محل تولد؟
-بهشت پاك
-اينك محل سكونت؟
-زمين خاك
-قدت؟
-روزي چنان بلند كه همسايه خدا، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
-اعضاء خانواده؟
-حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
-روز تولدت؟
-روز جمعه، به گمانم روز عشق
-رنگت؟
-اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
-چشمت؟
-رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
-جنست ؟
-نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
-شغلت ؟
-در كار كشت اميدم
-شاكي تو ؟
-خدا
-نام وكيل ؟
-آن هم خدا
-جرمت؟
-يك سيب از درخت وسوسه
-تنها همين ؟
-همين!!!!
-حكمت؟
-تبعيد در زمين
-همدست در گناه؟
-حواي آشنا
-ترسيده اي؟
-كمي
-ز چه؟
-كه شوم اسير خاك
-آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
-بلي
-كه؟
-گاهي فقط خدا
-داري گلايه اي؟
-ديگر گلايه نه؟، ولي ...
-ولي چه ؟
-حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
-دلتنگ گشته اي ؟
-زياد
-براي كه؟
-تنها خدا
-آورده اي سند؟
-بلي
-چه ؟
-دو قطره اشك
-داري تو ضامني؟
-بلي
-چه كسي ؟
-تنها كسم خدا
-در آ خرين دفاع؟
-مي خوانمش كه چنان اجابت كند

"دعــــــــا"

از همتون می خوام توی این روزای عزیز و مقدس برای بهبودی همه ی مریضا و شادی دل و روح اطرافیانشون دعا کنین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 9:40  توسط آنجل  | 

 

خداوندا !

در سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه آورده ام تا پناهگاهم شوی

میدانم اگر رحمتی باشد از سوی توست

و اگر عشقی باشد باز هم از توست

ای مهربان ترینم با تمام وجود می پرستمت

و عاشقانه نامت را بر زبان می اورم

تویی که معنای واقعیه عشقی

اگر آِرامشی دارم از توست

تویی که دستان سرد و  خسته ی مرا در میابی

ای دریای بیکران خوبی و مهربونی

همه چیرو به دست تو میسپارم

               

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 12:17  توسط آنجل  | 

 

گاهی اونقدر احساس تنهایی می کنم که دلم نمی خواد اون رو با کسی قسمت کنم .

 گاهی اونقدر درد می کشم که دیگه معنی درد رو نمی فهم .

 گاهی اونقدر به جای خوبی بدی می بینم که دلم نمی خواد دیگه خوبی کنم .

گاهی اونقدر لحظات برام کند می گذره که دلم می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشم .

 اما همیشه اگر تنهاتر از تنها هم شوم ، باز خدای یکتا هست که با منه .

همیشه درد و رنج می تونه راهی باشه برای بهتر درک کردن .

و هر درد تجربه ای رو به همراه داره که اگر خوب فهمیده بشه از هر شیرینی شیرین تره

 چون تو رو یک قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیک تر به خدا می کنه .

همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی هست .

 و دلهای که بی قرار این خوبی ها هستند .

ا  نوشته های دل شکسته و گرفته ی یک دوست

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 10:17  توسط آنجل  | 

 این مطلبو سال پیش تقریبا همین موقع ها بود که اپ کردم البته توی وبلاگ قبلیم :
 
((چرا بعضيا دوست دارن بشينن و به هر بلايی که سرشون مياد فقط نگاه کنن
چرا فقط بيننده باشيم ؟
خدا بهمون عقل داده تا خودمون تصميم بگيريم نه اينکه هر بلايی که سرمون مياد بی چون و چرا قبول کنيم و تازه برای مجاب کردن خودمون تقصير و بندازيم گردن قسمت و تقدير و سرنوشت
اخه نا سلامتی ادميم ها !!!!! 
            * انسان تنها موجود مختاره *
پس کو ؟ کو اون اختياری که اونقدر بهش مينازيم ؟
.................
.................
با همه کنار میام. به خاطر چی ؟ به خاطری که شادشون کنم ٫ به خاطری که دلشون و نشکنم ٫ به خاطری که از خودم نرنجونمشون .... ولی هميشه بر عکس ميشه
منم ادمم ٫ منم عاطفه دارم ٫ نمی خوام با احساسم بازی بشه
باز داره قضيه ی همون
دایره ی تکه دار دار پيش مياد هم اينکه دلم می خواد همه رو به دايره ام راشون بدم ٫ هم می ترسم
می ترسم از اينکه يه روزی بخوان برن ٫ از اينکه دوباره دايرم يه گوشش باز بمونه !!!
خدايا کمکم کن ..... می ترسم ٫ می ترسم از همه کس و همه چی و هر تصميمي !
خدايا با فرشته های مهربونی که اطرافم هستن چی کار کنم ؟ چه برخوردی باهاشون داشته باشم ؟
همه مهربونن ٫ همه عزيزن ٫ همه که مثل بعضيا بد نمی شن ! ولی من با ترسم چه جوری کنار بيام ؟
با ترسی که مثل خوره داره منو نابود می کنه ٫ می ترسم ... از هر اتفاقی می ترسم
احساس مي کنم حسی به نام اعتماد تو وجودم ندارم
خدايا چی کار کنم ؟ تا الانش باهام بودی بقيشم با من بمون))
 
 

این مطلبو سال پیش تقریبا همین موقع ها بود که اپ کردم البته توی وبلاگ قبلیم

امروز تصادفا چشمم بهش افتاد 

لای یکی از کتابام پیاداش کردم

دقیقا حالتایی رو که اون زمان داشتم یادم اومد

یاد اون فرشته کاذب افتام

کلی از دست خودم عصبانی شدم و حالم از خودم به هم خورد

چرا ادما رو به دایره ای که دور خودم کشیده بودم به راحتی راه میدادم ؟

چرا راهش دادم ؟

چرا بهم گفت یه جوری وارد میشه که دایره ام تکه دار نشه و یه جوری میره که جاش خالی نمونه  ؟

ولی به حرفش عمل نکرد !!!

نه نه ...... دیگه نمی خوام به کسی به چشم فرشته نگاه کنم 

چجوری اینقدر احمق بودم و راحت هر چیزیو  باور می کردم ؟؟؟؟؟؟؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا اینقدر اعتماد ؟؟؟

اعتماد برای کی ؟ برای چی ؟ برای کدوم اجتماع ؟ برای کدوم مردم؟

وای خدایا راهنماییم کن !

 

 ********************************                         

                      

خدا کند فقط این عشق از سرم برود                 خدا کند که فقط زود آن زمان برسد  


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 19:55  توسط آنجل  | 

 

يک سال ديگر گذشت

 و نمی دانم چه مقدار از راهم باقی مانده ،

 راهی که هنوز در راه است ،

 و منی که از گذشته نيرو می گيرم

و از آينده اميد را می آموزم ...

اکنونم پر از عشق است و فرداهایم نیز .

سال گذشته در همين روز به خود گفتم :

 دوست داشتن را بر دريافت آن مقدم بدار.

 و امسال می گويم : همه عشق باش و بس!

حتی اگر آنرا دریافت نکردی

 باشد که تو را در کوچه های فنا گم کنم ...

گم شدنی چنان، که رد پايت را نيز از ياد ببرم.

 رها کن و برو ،

 رها کن آنچه را که از خس و خاشاک بر تنت جا مانده ،

 و برو راهت را ،

 گرچه نفس زنان و دلتنگ . . . . . .

 وصالت را آبی است که باران پاييزی بر تن خسته می بارد.

                     *******************

امروز تولد من بود

به قول یکی از دوستان : 

" بيست و یک سال پيش در چنين روزی،

                   ساعتها از حرکت ايستادند،

                            زمين از گشتن سرباز زد،

                                    و کنگره های کاخ کسری پقی فرو ريخت!

 بله، من در ۹ مرداد 1364 ، متولد شدم. "

                           تولد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 0:1  توسط آنجل  |