تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

با تو هستم

تویی که رویت را  از من بر میگردانی

به چشمانم نگاه کن

 اشکهایم هنوز خشک نشده اند

از چه میترسی  ٬من گناهت را بخشیده ام 

 هیچ کینه ای از تو به دل ندارم

تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم

برایت دعا ی خیر میکنم

دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد  

دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی

پس هرگز نفرینت نخواهم کرد و ترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری

 آنها را به خاطر بسپار

آنها همیشه نگران تو هستند .

Angle

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 23:44  توسط آنجل  | 

 

اگه بدونی فردا آخرین روزیه که زنده ای چه کار می کنی ؟؟؟

فکر می کنی چه کارای عقب مونده ای برای انجام دادن داری ؟

اصلا تا الان چی کار کردی ؟مرگ فرشته

واقعا فکر میکنی تا امروز زندگی می کردی ؟

اصلا می دونی معنیه زندگی و زنده بودن یعنی چی ؟

.............

چه خیال باطلی !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 13:1  توسط آنجل  | 

 

کوره را برای دشمنان خود انقدر نگداز که گرمای آن خودت را بسوزاند

اتش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 21:50  توسط آنجل  | 

 

بنا به دلایلی پاکش کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 20:38  توسط آنجل  | 

 

اعتراف مي كنم كه دلم بسيار گرفته است ….

مدتها بود كه كنج دلم آتشي نبود ...

خاموش بود هر چه بود

سكوت و سپيدي

خاموشي مطلق

نه بالا نه پايين ٫ خود صفر بودم

اكنو ن خود را در اوج حيرت قدر مطلق مي بينم !

حق داري … مي دانم با لهجه پراكند ه ا م گيج تر مي شوي

اما ببين دست هاي من خالي از حضورند

و اين انتهاي آشفتگي و در به دري ذهن سيال من است

ذهن من در طول زندگي سير مي كند و عرض زندگي را لااقل اين روزها نمي شناسد

هر چه تلاش می کنم قطره آبي فراهم كرده و آتش خويش را خاموش نمايم تلاشم بيهوده است

         " سوختم ... سوختم خداوندا …

           با دل شعله ور چه بايد كرد ؟ ….

           ندمد گر سحر چه بايد كرد؟

            باده چشم آن خراباتي

            كرده در من اثر چه بايد كرد ؟… "

 

خداي من تنها اتصال به نيروي كهكشان تو مرا رها خواهد كرد

 

آنجل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:10  توسط آنجل  | 

 

بازهم آمدم درست همان زمان كه احتياج به نوشتن را دوباره در خودم احساس كردم.

شايد هم يه هيجان زودگذر باشه كه بعد از يه مدت كوتاهي فروكش كنه.

 اما سعي مي كنم كه اينطور نشه

 **********************

یه تصمیمی گرفتم

دیگه می خوام تفکرم رو عوض کنم

یعنی می خوام بی خیال شم

فکر می کنم این زندگی که خدا به من داده

خیلی ارزشش بیشتر از این هست که خرابش کنم

خدا رو شکر می کنم که توی زندگیم هیچ چی کم ندارم

فقط بعضی آدما با کاراشون دل آدمو می شکنن

خدایا من فقط از تو می خوام از بنده هات هیچی نمی خوام

من از خدا آرامش می خوام

تو خالق همه خوبی ها هستی

پس واسه منم خوب بخواه

ولی میدونی ... من دلم میگیره از دست تو که نه هیچ وقت !

ولی از دست بنده هات آره ، چرا هر کسی

فقط به خودش فکر می کنه

اصلا بی خیال اونا مهم نیستن

تو مهربونی همین کافیه

دیگه از چیزی شکایت ندارم

هر چی می خواد پیش بیاد مهم اینه که تو خواستی

پس تلاشمو می کنم تا تو هم کمکم کنی

مثل همیشه عاشقتم ......

**********************

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 10:15  توسط آنجل  | 

 

وای خدای من !

یه خبر بد شنیدم ٫ یعنی در اصل خوندم

قلبم اومد تو دهنم

فکر نمیکردم با فهمیدن چنین خبری اینقده حالم بد بشه

از همون موقعی که فهمیدم دستام داره میلرزه

یه نفر مریض شده!!!

از همتون عاجزانه می خوام واسش دعا کنین

نمی دونم اینجا ٫ تنها ٫ با این وضع چه جوری سر کنم ؟

 امروز هرجور شده باید برم پیش امام رضا

تو رو خدا همتون واسش دعا کنین

                 

 امّن یُجیب المُضطرّ اِذا دَعاه و یَکشف السّوء      

خدایا قسمت میدم به عزیز ترین مخلوقاتت که زودتر حالشو خوب کن

دعا ! 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 10:43  توسط آنجل  | 

 

پُرم ...

 پُر از حرفهایی که باید نوشت ...

حرفهایی که اگر توی دل بمونند ...

 حیف ... 

مجالی نیست ...

 ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ

حوصله ی اپ کردن ندارم

هیـــــــچ اتفاق خاصی هم نیافتاده

ولی نمی دونم چرا شُل شدم

به قول خواهرم پنچـر شدم

همیشه فقط سر و صدای من خونه رو پر میکرد

ولی اخیرا بدون هیچ دلیلی خونه رو از سکوتم پُر کردم

انگاری خسته شدم

هرچی هم فکر میکنم نمیدونم از چی و به خاطر چی؟!؟

فقط دلم میخواد یه جا دراز بکشم

حتی فکرم نکنم

اخه اصلا چیزی تو فکرم نیست !!!

انگاری تو هپروتم

.........................

تا حالا اینجوری شدین ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 14:3  توسط آنجل  | 

 

کودک نجوا کرد: خدايا با من حرف بزن مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد
سپس کودک فرياد زد خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد
کودک نگاهي به اطرافش کرد .و گفت خدايا بگذار ببينمت ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد
کودک فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده و يک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد
کودک با نا اميدي گريست و بعد گفت خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي
بنابر اين خدا پايين آمد وکودک را لمس کرد ولي کودک پروانه را کنار زد

                                   .....................

                     خدا ی خوبم دوست دارم خیلی زیاد 

                                    من همه ی بنده های خدا رو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 11:56  توسط آنجل  | 

 

 اخیراً بچه ها هی واسم اف میذارن و میگن :

چرا اینقدر غمگینانه و نا امیدانه می نویسی

می گن یکم به زندگی امید داشته باش

اینقدر زندگی رو سخت نگیر

 و ...............

ولی دوستای خوبم  

اولا ممنونم که به فکرم هستین

دوماً درسته که نوشته هام اینجوری به نظر میان

ولی مــــن . . . 

                       اصـــــــــلا غمگین نیستم

                       اصـــــــــلا ناراحت نیستم

                       و اصلا ناامیدانه نمینویسم

اتفاقاً چند وقته خیلی هم حالم خوبه

چند وقته امیدوارانه زندگی می کنم

چند وقته معنی زندگی کردن رو فهمیدم

خیلی هم از زندگی و وضعیت کنونیم راضیم 

و  همواره شاکر خدا هستم

چون به من زندگی رو نشون داد

درسته که یه خورده سختی کشیدم

ولی بهم نشون داد که زندگی و زنده بودن یعنی چه ؟!؟

و اگه می بینین متنای غمگینانه می نویسم صرفاً به این خاطرن که

 از بعضی مطالب و نوشته ها خوشم میاد

 و بر عکس گذشته نشون دهنده ی احساس درونم نیستن

و اگرم باشن خیلی کم ....

به هر حال الان حالم خیلی خوبه

یعنی عالیه

و خیلی هم از همه چی راضیم

از همتون ممنونم

شاد باشید و شادی آفرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 21:47  توسط آنجل  | 

 

خواب آب مي ديدم ...

دريا نبودم ...

 ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ...

 بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد ...

 سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...

 با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

 بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

 بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده

 و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ی دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

 شايد اين بار به جاي آب ٫ خاک مهمان اوست

* * * * * * *

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 8:32  توسط آنجل  | 

 

همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

  

همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی 

 

همیشه این گونه بوده است.وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر - خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب - وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی

  

همیشه این گونه بوده است. او که می رود. او که برای همیشه می رود. آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند - پلها فرو ریخته اند - کفشها پاره شده اند - دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند

  

راستی اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است. اگر هنوز می توانی غزلی از حافظ برایش بخوانی. قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 22:19  توسط آنجل  | 

 

مرا از یاد خواهی برد ٫ می دانم          

                      ولی می دانم از یادم نخواهی رفت . . . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 16:28  توسط آنجل  | 

 

  بهتره سوسک باشم و هیچی نگم

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 9:40  توسط آنجل  |