تبليغاتX
بهترین جای بهشت من

بهترین جای بهشت من

 

آخیـــــــــش ..... بالاخره راحت شدم

امروز دو تا امتحان سخت اونم هم زمان داشتم

تازه هیچی هم وقت واسه خوندنشون نداشتم

فقط ۲ روز وقت واسه ۲ دو تا امتحان ۳ و ۴ واحدی !

البته ۴ تا بودن ولی من یکیشو حذف کردم

 و یکی دیگه اش رو هم انداختم یه روز دیگه

چه روزای سختیو گذرونم .....

شبا تا ۱-۲ بیدار و صبحاهم از ۵-۶

 ولی مگه تموم میشدن ؟

یکی از یکی بیشتر

ماشالله یکم دوکم که نیستن

هر کدوم ۴۰۰ صفحه بودن

صبح که توی ماشین بودم از اضطراب داشتم بالا میاوردم

تا حالا دوتا امتحان تو یک روز و پشت سر هم نداشتم

خدا رو شکر که تموم شد

البته هنوز امتحانام تموم نشده ها ٫ هنوزم دارم

ولی در کل از دست این دو تا سرطان راحت شدم

واقعا این دو سه روزه جون دادم

 گردن و پشت که هیچی واسم نمونده

مامان طفلکیم این روزا شده بود مشت مالچی من

 هر ۲ ساعت میومد و مشت مال و حال اساسی بهم میداد و می رفت

خیلی خسته شدم .... واقعا خسته شدم

این ترم ترم وحشتناکی داشتم

هم از نظر روحی خیلی بهم سخت گذشت و هم از نظر درسی

سر خودمو با درس گرم کرده بودم تا از ذهنیات خرابم فاصله بگیرم

خیلی در فشار بودم آخه خیلی سخته ادم مصنوعی بره و بـیاد

ولی مجبور بودم خودمو یه جور دیگه ای نشون بدم تا تظاهر به شاد بودن کنم

و البته الان از روندی که داشتم خیلی هم راضی ام

و خوشحالم که چنین روشیو پیش گرفتم

وگرنه  الان دیگه هیچی ازم نمونده بود

واقعا چقدر خدا مهربونه

هیچ موقع بنده هاشو تنها نمی ذاره و همیشه باهاشونه

خلاصه ........

در حال حاضرحســـابی چشم انتظار تابستونم

امسال می خوام از تابستونم به معنای واقعی استفاده کنم

مثه بچه مدرسه ای ها که منتظر سه ماه تابستون میشن ٫

منم منتظر و چشم به راهشم و واسش نقشه های زیادی کشیدم

االبته اگه کاری یش نیاد به قول مامانم:" گوش شیطون کر ! "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:40  توسط آنجل  | 

 

دریا باش

 که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد

 سنگ غرق شود

 نه آنکه تو متلاطم شوی

!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 12:19  توسط آنجل  | 






عدد ۲۷ رو خیلی دوست دارم






سلام به همه

در جواب سوال دوستان باید بگم که :

شماره ی ۲۷ نه روز تولدمه ٫ نه یاداور یه خاطره ی خاصه٫

و نه نمره ی یه امتحانیه ٫ نه خلاصه ی  شماره تلفن کسیه ٫ نه رمزه و ....

اما تبدیل شدنش به یه خاطره ی خوب دور از دسترس نیست 

نمی دونم چرا ؟ ولی خیلی دوسش دارم ....

با دیدنش احساس خوبی بهم دست میده

چه توی تقویم باشه٫ چه توی کتاب٫چه روی ساعت روی تلفن ...

حتی ۲۷ اُمین اس ام اس توی گوشیم روهم از یه شخصی گرفتم که

 خیلی برام با ارزشه و هنوزم پاکش نکردم و دارمش

خلاصه خیلی دوسش دارم

امیدوارم اونم منو دوست داشته باشه

و واسم یه خاطره ی خوب از خودش به جا بزاره

(۲۷ رو می گم ها یه موقع فکر بد نکین )

تا بعد ......

راستی برام دعا کنین بهش نیاز دارم




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 20:8  توسط آنجل  | 

 

 به سپیده نمی توان رسید

                       مگر با گذر از سیاهی شب

                                        ..................

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 12:50  توسط آنجل  | 

 

 

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

 
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
 
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
 
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
 
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش
 
اگر يک شاخه گل آرد
 
ازآن نوعي که من بودم
 
بگيرند ريشه اش را و
 
بسوزانند
 
شود مرهم
 
براي دلبرش آندم
 
شفا يابد
 
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
 
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
 
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
 
به روي من
 
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
 
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
 
به ره افتاد
 
و او مي رفت و من در دست او بودم
 
و او هرلحظه سر را
 
رو به بالاها
 
تشکر از خدا مي کرد
 
پس از چندي
 
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
 
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
 
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
 
در اين صحرا که آبي نيست
 
به جانم هيچ تابي نيست
 
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
 
براي دلبرم هرگز
 
دوايي نيست
 
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
 
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
 
من در دست او بودم
 
وحالا من تمام هست او بودم
 
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
 
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
 
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
 
که ناگه
 
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
 
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
 
نشست و سينه را با سنگ خارايي
 
زهم بشکافت
 
زهم بشکافت
 
اما ! آه
 
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
 
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
 
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
 
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
 
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
 
بمان اي گل
 
که تو تاج سرم هستي
 
دواي دلبرم هستي
 
بمان اي گل
 
ومن ماندم
 
نشان عشق و شيدايي
 
و با اين رنگ و زيبايي
 
و نام من شقايق شد
 
گل هميشه عاشق شد
                                                              
   ا (کلبه ی تنهایی من )
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 7:45  توسط آنجل  | 

 

سعي كن تنها باشي:

 زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني:

زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد:

زيرا اگر عشقي در آن منزل كند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

                                                                                     (بانوی دی ماه )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 9:0  توسط آنجل  | 

 

 همیشه ارتفاعی ازآسمون هست که توش هیــچ ابری نیست

 پس اگه آسمون دلت گرفت

 بدون به حد کافی اوج نگرفتی

(ممنون از فرزانه ی نازنینم )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 10:25  توسط آنجل  | 

 

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

Image hosting by TinyPic

 

 عشق را ديدم 

چشم در چشم نگاهش كردم ٫نگاهم كرد

 صدايش كردم ٫جوابی نداد

 هر لحظه دور تر شد ٫ ولی هرگز محو نشد

 هر جا رفتم او بود كه پر رنگ تر از هميشه در كنارم ظاهر شد و گفت:

 عشق يعنی گذاشتن و گذشتن

عشق يعنی داشتن و نداشتن 

 عشق يعنی ......

 يعنی تمام دنيا و آهسته تر گفت:

برو

 برای هميشه برو !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 21:51  توسط آنجل  | 

 

سلام

دلم خیــــلی گرفته

حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو ندارم

حتی حوصله ی خودمو . . .

در جواب بعضی از دوستان که میگن چرا اینقدر زود زود آپ میکنی

 باید بگم که از بس تو دلم حرف زیاده تند تند اپ می کنم

اگرچه اینا فقط سر سوزنی از حرفای دل منن

نمی تونم تمام حرفای دلمو اینجا بیارم

نه اینکه نخوام بلکه نــــمی تونم

از پسش بر نمیام

اگه بخوام همشو بنویسم یه طومار هزارن صفحه ای میشه

و در ثانی قدرتشو ندارم که به زبون بیارم

گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نمیدونی از کجا باید شروع کنی

و کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرین لحظه

شاید هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت رو بهش بگی 

 و ترجیح بدی یه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ بیاری

 اما شاید مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی 

مجبور بشی فقط چند نقطه چین بذاری

....................

این چند روز حرفای زیادی شنیدم

( البته به غیر از واقعیتای تلخی که فهمیدم )

چیزای جالبیو توی حرفای اطرافیانم یاد گرفتم که اینجا می نویسمشون

چیزاییو شنیدم که تا حالا نشنیده بودم

 .ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.

 ن برای اون چیزی که گذشته غم نخور به آینده لبخند بزن

 ت همیشه افرادی هستند که تو رو آزار میدن با این حال به دیگران اعتماد کن ولی مواظب باش به کسی که تو راآزرده دوباره اعتماد نکنی

 ت هرگز وقتت رو با کسی که حاضر نیست وقتش رو با تو بگذراند هدر نده

 ا شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ٫ به این ترتیب وقتی اونو یافتی بهتر شکرگزاری

 ت خودتو بهتر کن وسعی کن خودتو بشناسی قبل از اینکه شخص دیگه ای رو بشناسی و انتظار داشته باشی اون تو رو بشناسه

 ن هیچکس لیاقت اشکهای تو را نداره و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشه

 ا زیاد به خودت فشار نیار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افته که ما انتظارشو نداریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 22:23  توسط آنجل  | 

  

پر کن پیا له را

کـایـن آب آتشیــــن

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

ایـن جامها که در پی هم میشود تهــی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

"محمد رضا شجریان"

      Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 11:5  توسط آنجل  | 

 

  آروم بگو :

 "خدایا من عاشق توام و به تو نیاز دارم هم اکنون به قلبم بیا "

اینو واسه ۱۰ نفر بفرست تا امشب یک معجزه ببینی

 پاکش نکن٫ حقیقت داره 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیروز سر شب بود که این اف رو یه نفر بهم داد

همونطوری که می خوندمش تا ببینم چیه با خوندن جمله ی اولش موهای بدنم سیخ شد

به این جور حرفا اعتقاد ندارم و اهمیت نمیدم

 ( مثه ویروسی که یه زمانی از طرف یاهو قرار بود بیاد و چه میدونم  کامپیوترو بسوزونه و این چرندیات.... )

 با این حال اون اف رو به ادلیستم   سند تو ال کردم چون ازش خوشم اومده بود و به دلم نشسته بود

ولی فکر نمی کردم درست باشه . . . .

شب نتیجه شو دیدم نمیدونم اسمشو  چی باید بزارم ؟

معجزه بود یا نه ؟؟؟؟

می گن معجزه چیزیه که خوب باشه ولی چیزی که من شنیدم یعنی چیزی که واسه من اتفاق افتاد خیلی دردناک و بد بود

اما شاید بشه اسمشو معجزه گذاشت هم چیزی بود که همیشه ارزوشو داشتم هم چیزی بود که خیلی دردناک بود

ولی مطمئنا  یه حکمتی از طرف خدا بوده

نمی دونم چرا ؟

نمی خوام قبولش کنم ولی مجبورم باور کنم

شاید واقعا بشه اسمشو معجزه گذاشت معجزه ای که میخواد منو نجات بده

........

این گل چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟؟؟

دارم دیوونه میشم نمیدونم از کجا اومده

    

خدایا کاشکی همه چی دروغ باشه

کاشکی . . . . .

کاشکی . . . . .

کاشکی . . . . .

نمی خوام هیچ کدومشو باور کنم

نه اون حرفا رو نه این گل لعنتی رو !

وای خدایــــــــــــــــــــــــــــا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 0:0  توسط آنجل  | 

 

دیروز با مامان رفته بودم توی انباری

یه چیزی پیدا کردم .....

یه هو یی تمام خاطرت گذشته ام برام زنده شد

( مثه حوادث یه هویی توی شبهای ببره)

با یاد آوریه خاطرات شیرین گذشته هم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم

 و هم اشکم راه افتاده بود

کاشکی هنوز بچه بودم ......

کاشکی هنوز اون بلوز شرت صورتیم که روش عکس پیشی داشت اندازم بود

بلوزمو از توی چمدون قدیمیه بابا پیدا کردم

از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم

با یه شور و شوق وصف نشدنی ای گرفته بودمش تو بغلم

چشامو بستم و رفتم توی 17- 18 سال پیش ........

رفتم توی اون سالی که به خاطر یه عروسک که بابا واسه خواهرم آورده بود چه قشقرقی راه انداخته بودم

بابا تازه از آلمان برگشته بود

دقیقا یادم میاد .......

شب بود فکر کنم حدودای نیمه شب .......

واسه داداشم که اون موقع یه پسر 14-15 ساله بود یه آدم آهنی بزرگ و یه ماشین کنترلیه خیــــــــــــلی توپ اورده بود بعلاوه ی یه تفنگ چراغ دار و اهنگ دار و ...........

واسه منم همین بلوز شرت صورتی که روش پیشی داشت گرفته بود با یه جعبه شکلات و یه عــــــــــــــــــالمه گل سر ( که هنوزم دارمشون ) و خرت و پرتای دیگه .........

ولی واسه خواهرم اون عروسک رو که هنوز هم جنازشو داریم آورده بود

منم که حســــــــــود !

نمی خواستم کسی بهتر از من داشته باشه !

می خواستم همه چی مال خودم باشه علی الخصوص اسباب بازی !

اینقدر جیغ کشیده بودم و پاهامو به زمین کوبیده بودم که بالاخره بهم دادنش

و بعد هم چشتون روز بد نبینه !

با اون لب و لوچه ی شکلاتیم یه ماچ آبدار از صورتش گرفته بودم و کثیفش کرده بودم و اشک خواهرمو در اوردم

طفلی اینقده مظلوم بود که هیچی نگفت فقط بی صدا گریه می کرد

پشت پرده ی توی حال قاییم شده بود و اروم اروم اشک می ریخت

( خراب کاریارو من کرده بودم قاییمشو اون می شد )

تازه مثل این بچه مظلوما تند تند هم اشکاشو پاک می کرد تا کسی نبینه

عوضش صدای جیغای من گوشای همه رو کر می کرد

و صدام تا آسمون هفتم که چه عرض کنم تا آسمون هزارم هم می رسید

تازه بهش زبون درازی هم می کردم و خوشحال بودم که به خواسته ام رسیدم

چه دورا نی بود ........

همه فارق از هر غم و غصه و مشکلی

اون موقع ها غصه ام این بود که چرا موهای عروسک مهدیه سیاه و صافه و موهای عروسک من طلایی و فرفری !

چرا تفنگ مهدی و مصطفی صدا داره و مال من بی صداست

چرا داداشم می تونه آدامسشو باد کنه و من نمی تونم

چرا خواهرم می تونه دوچرخه سواری کنه و عوضش من هی میرم توی دیوار !

.....................................................

.....................................................

حالا هم خودم عوض شدم هم غصه هام

(البته از نظر اخلاقی زیــــــاد هم فرقی نکردم دیگه ته تغاری و هزارتا ناز کش )

ولی باز هم خدا رو شکر می کنم و ازش ممنونم

وقتی مشکلات و غصه های مسخره و بی ارزش کنونی خودمو با مشکلات مردم مقایسه می کنم می فهمم که چقدر ناشکرم و چه چیزای بی ارزشیو واسه خودم غصه می دونم از خودم بدم میاد

می تونم بجای خاطرات تلخ و زجر اور ؛ خاطرات شیرینیو واسه خودم بوجود بیارم

باید از بودن توی خونه ی بابا و مامانم کمال استفاده و لذت رو ببرم

دو روز دیگه منم میرم سر زندگیه خودم و مشکلات جدید و افکار تازه و بزرگی توی زندگیم به وجود میان

و اون وقت حسرت این روزای خوبمو می خورم

مثه خواهر و برادرم ......

الان هر دوشون ازدواج کردن و یه زندگیه جدیدیو با خاطرات جدید و سرگرمیها و مشکلات جور واجور شروع کردن

و فقط خاطرات گذشته واسشون باقی مونده

پس باید از این دورانم خاطرات خوبیو واسه خودم بسازم

مامان و بابا هم باید دیگه به جای اینکه غصه ی زندگی بچه هاشونو بخورن و نگران اونا باشن یواش یواش به فکر سر و صدا و خواسته های نوه های تو راهشون باشن

یاد اون روزا بیفتن که چه خاطراتی با بچه هاشون داشتن و الان دوباره در حال تکرار شدنه !

دوباره همون عروسک و همون لباس ؛ همون دعوا و همون گریه و پا به زمین کوبیدنا تکرار میشه !

دوباره یه بچه ی لوس و زر زرو افسار زندگی همه رو دستش می گیره و همه باید به میل اون رفتار کنن و مطیعش باشن

 ۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰

     

به قول خواننده ی عزیزم معین :

پس چه خندون ٫ چه گریون                                                

داره می گذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 13:0  توسط آنجل  | 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین ٫ خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

یک نفر در شب کام  ٫ یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم  عمرمان می گذرد

از سر تخت مراد  ٫ پای بر تخته ی تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم ٫ همگی همسفریم

تا ببینیم کجا باز کجا چشممان ....

بار دگر سوی هم باز شود

در جهانی که در ان راه ندارد اندوه

زندگی با همه ی معنی خویش از نو آغاز شود

دزدیده شده از وبلاگ : http://m-star.blogfa.com

------

چقدر بده که مامانت غذای مورد علاقتو درست کنه ولی با یادآوری خاطراتی که هفت هشت ماه قبل با اون غذا داشتی گریه ات بگیره و از شدت بغض یه لقمه هم نتونی بخوری

چقدر بده که ماکارونی بخوری ولی فکر کنی داره زهر مار از گلوت میره پایین

خیلی سخته که بخوای با اب خوردن بغضتو بفرستی پایین اما یه دفه اشک از چشات جاری بشه

 خیلی سخته که فکر کنی یه چیزیو فراموش کردی ولی با یه غذای معمولی دوباره یادش بیافتی

 

۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰--۰-۰      

 

           

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 10:40  توسط آنجل  | 

 

 زندگي سه اصل دارد :

 ۱. هيچ وقت عاشق نشو

 ۲.اگه عاشق شدي واسه معشوقت بمير

 ۳.اگه مُردي خاک بر سر بي جنبت کنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 21:51  توسط آنجل  | 

 

اگر در کهکشانی دور

      دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند

             بیشک دل من در تمام لحظه های عمر یاد او کند پر شور

                                 .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 22:50  توسط آنجل  | 

 

کنار پنجره رو به اسمان شب ايستاده ام ......

مهتاب فضای بيرون و پنجره را نور می پاشد

نسيم خنکی که عطر و بوی زندگی را نويد ميدهد فضای شب را نوازش ميکند

و من سخت در انديشه ام ......

در انديشه فرداهای در راه.....

و ديروزهايی که بدرود گفته ام.....

ناگهان از ميان انبوه حوادث گذشته و اينده به خود باز ميگردم

به حال وبه لحظه حضور....

لحظه ای که بايد قدرش رابدانم

به شب و به پنجره !

شب.....

براستی چه رازييست پنهان در پهنای وسعت اين سياهی؟؟؟

و پنجره اين دريچه کوچک رو به هستی؟؟؟

دريچه ای رو به لحظه اکنون.....

لحظه ی آغاز .....

دريچه ای رو به کا ئنات و ناشناختنیهای اين دنيای فانی .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 15:51  توسط آنجل  |