دیروز با مامان رفته بودم توی انباری
یه چیزی پیدا کردم .....
یه هو یی تمام خاطرت گذشته ام برام زنده شد
( مثه حوادث یه هویی توی شبهای ببره)
با یاد آوریه خاطرات شیرین گذشته هم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم
و هم اشکم راه افتاده بود
کاشکی هنوز بچه بودم ......
کاشکی هنوز اون بلوز شرت صورتیم که روش عکس پیشی داشت اندازم بود
بلوزمو از توی چمدون قدیمیه بابا پیدا کردم
از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم
با یه شور و شوق وصف نشدنی ای گرفته بودمش تو بغلم
چشامو بستم و رفتم توی 17- 18 سال پیش ........
رفتم توی اون سالی که به خاطر یه عروسک که بابا واسه خواهرم آورده بود چه قشقرقی راه انداخته بودم
بابا تازه از آلمان برگشته بود
دقیقا یادم میاد .......
شب بود فکر کنم حدودای نیمه شب .......
واسه داداشم که اون موقع یه پسر 14-15 ساله بود یه آدم آهنی بزرگ و یه ماشین کنترلیه خیــــــــــــلی توپ اورده بود بعلاوه ی یه تفنگ چراغ دار و اهنگ دار و ...........
واسه منم همین بلوز شرت صورتی که روش پیشی داشت گرفته بود با یه جعبه شکلات و یه عــــــــــــــــــالمه گل سر ( که هنوزم دارمشون ) و خرت و پرتای دیگه .........
ولی واسه خواهرم اون عروسک رو که هنوز هم جنازشو داریم آورده بود
منم که حســــــــــود !
نمی خواستم کسی بهتر از من داشته باشه !
می خواستم همه چی مال خودم باشه علی الخصوص اسباب بازی !
اینقدر جیغ کشیده بودم و پاهامو به زمین کوبیده بودم که بالاخره بهم دادنش
و بعد هم چشتون روز بد نبینه !
با اون لب و لوچه ی شکلاتیم یه ماچ آبدار از صورتش گرفته بودم و کثیفش کرده بودم و اشک خواهرمو در اوردم
طفلی اینقده مظلوم بود که هیچی نگفت فقط بی صدا گریه می کرد
پشت پرده ی توی حال قاییم شده بود و اروم اروم اشک می ریخت
( خراب کاریارو من کرده بودم قاییمشو اون می شد )
تازه مثل این بچه مظلوما تند تند هم اشکاشو پاک می کرد تا کسی نبینه
عوضش صدای جیغای من گوشای همه رو کر می کرد
و صدام تا آسمون هفتم که چه عرض کنم تا آسمون هزارم هم می رسید
تازه بهش زبون درازی هم می کردم و خوشحال بودم که به خواسته ام رسیدم
چه دورا نی بود ........
همه فارق از هر غم و غصه و مشکلی
اون موقع ها غصه ام این بود که چرا موهای عروسک مهدیه سیاه و صافه و موهای عروسک من طلایی و فرفری !
چرا تفنگ مهدی و مصطفی صدا داره و مال من بی صداست
چرا داداشم می تونه آدامسشو باد کنه و من نمی تونم
چرا خواهرم می تونه دوچرخه سواری کنه و عوضش من هی میرم توی دیوار !
.....................................................
.....................................................
حالا هم خودم عوض شدم هم غصه هام
(البته از نظر اخلاقی زیــــــاد هم فرقی نکردم دیگه ته تغاری و هزارتا ناز کش )
ولی باز هم خدا رو شکر می کنم و ازش ممنونم
وقتی مشکلات و غصه های مسخره و بی ارزش کنونی خودمو با مشکلات مردم مقایسه می کنم می فهمم که چقدر ناشکرم و چه چیزای بی ارزشیو واسه خودم غصه می دونم از خودم بدم میاد
می تونم بجای خاطرات تلخ و زجر اور ؛ خاطرات شیرینیو واسه خودم بوجود بیارم
باید از بودن توی خونه ی بابا و مامانم کمال استفاده و لذت رو ببرم
دو روز دیگه منم میرم سر زندگیه خودم و مشکلات جدید و افکار تازه و بزرگی توی زندگیم به وجود میان
و اون وقت حسرت این روزای خوبمو می خورم
مثه خواهر و برادرم ......
الان هر دوشون ازدواج کردن و یه زندگیه جدیدیو با خاطرات جدید و سرگرمیها و مشکلات جور واجور شروع کردن
و فقط خاطرات گذشته واسشون باقی مونده
پس باید از این دورانم خاطرات خوبیو واسه خودم بسازم
مامان و بابا هم باید دیگه به جای اینکه غصه ی زندگی بچه هاشونو بخورن و نگران اونا باشن یواش یواش به فکر سر و صدا و خواسته های نوه های تو راهشون باشن
یاد اون روزا بیفتن که چه خاطراتی با بچه هاشون داشتن و الان دوباره در حال تکرار شدنه !
دوباره همون عروسک و همون لباس ؛ همون دعوا و همون گریه و پا به زمین کوبیدنا تکرار میشه !
دوباره یه بچه ی لوس و زر زرو افسار زندگی همه رو دستش می گیره و همه باید به میل اون رفتار کنن و مطیعش باشن
۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰

به قول خواننده ی عزیزم معین :
پس چه خندون ٫ چه گریون
داره می گذره عمرا
خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا