یادت باشه توی زندگی هیچ چیزی اتفاقی نیست،
دوستی ها و دشمنی ها، ارتباطها و علاقه ها هیچکدوم اتفاقی نیست،
زندگی روی یه چرخه تنظیم شده كه ما اون رو سرنوشت می نامیم.
پس ناراحت نباش و چه تو خوشی هات و چه تو غم هات ، همیشه از خدا سپاسگذار باش
یادت باشه توی زندگی هیچ چیزی اتفاقی نیست،
دوستی ها و دشمنی ها، ارتباطها و علاقه ها هیچکدوم اتفاقی نیست،
زندگی روی یه چرخه تنظیم شده كه ما اون رو سرنوشت می نامیم.
پس ناراحت نباش و چه تو خوشی هات و چه تو غم هات ، همیشه از خدا سپاسگذار باش
شـاعــــــر و فرشــــته ای با هم دوست شدند .. فرشــته پــری به شاعــر داد
و شــاعر ، شعـــری به فرشته ..
شـاعر پر فرشـته را لای دفتـــر شعــــرش گذاشـت ، و شعرهایش بوی آسمان گرفت ..
فرشته شــعر شـــاعر را زمــزمه کرد ، و دهــانش بوی عشــق ـگرفت ..
خـــدا گفت : دیگر تمـــام شد . دیگر زندگــی برای هردوتان دشــــوار می شود ..
زیرا شــاعری که بـوی آســـمان را بشنود ، زمــین برایــش کوچک اســت !..
و فرشته ای که مــزه ی عشـــق را بچشـد ، آســـمان برایـش کوچک اســت !...
===============================
فقط ۲ روز دیگر باقیست!
۲ روز دیگه از هرچی درس راحت میشم
شاید ارشد هم شرکت نکنم البته شااااااید.....
هنوز هیچی قطعی نیست
شایدم دلم بسوزه و بشینم بخونم
راستی خدایا یه کاری کن هوش مصنوعی رو پاس بشم
از برگه که نمره ام رو میگیرم ایشالله فقط یه کاری کن استاده هم ۶ نمره ی کلاسی رو کامل بده
فعلا...
گاهی ساده ترین کلمات از ذهنم می گریزند
و جز سلام یارای گفتن هیچ حرفی را ندارم
و سکوت بیانگر حرف هایی می شود که
گفتنش برایم آرزوست
می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی
اما من می گویم سکوت یعنی فریاد
فریادی پر از احساس...!
بالاخره فکر پلید به اکران رسید!!! ![]()
هفته پیش که با بابا بحثم شد و خونه ی خاله منتفی شد![]()
و بنابراین فکر پلیدم از سرم پرید![]()
بجاش رفتم پیش سزار و سوقاتیشو دادم و بعدم خونه ی انسیه
این هفته بچه ها آزمایشگاه داشتن و من مجبور شدم تنها برگردم ![]()
به قول سمیه فکر پلید به نتیجه رسید! موفق باشی ![]()
سلام . من برگشتم.مسافرت خیلی خیلی خوبی بود و پر از تجربه!
البته کمی جینگ و جینگ با بابا داشتم که اونم نمک زندگی بابا - بچه است !!! هاهاها...
حالا باید به کوب بچسبم به درس و دانشگاه
۱ ماه دیگه امتحانام شروع میشه
اگه خدا بخواد و همشو پاس شم این ترم فارغ التحصیل میشم
و یه نفس راحت از دست این دانشگاه بی نظم می کشم
تصمیم دارم خودم رو برای آزمون های زبان آماده کنم و واسه رفتن پیش احسان اپلای بدم
البته اگه باز نظر بابا در مورد رفتنم عوض نشه
شایدم برم دنبال کار
آخه گوش شیطون کر بابا راضی شده برم کار کنم. گفته خودش واسم پیش دوستاش کار جور می کنه.
شایدم توی شرکت خودشون دستمو بند کنه
البته قبل از هرچیزی باید درسای شبکه رو یه دور کار کنم تا یادم بیاد
.......................
فعلا که تا ۵ تیر باید بچسبم به درس و امتحان و کتابخونه
واسه تابستونم یه عالمه نقشه کشیدم :دی
فعلا